آینه آلیس - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 17:23
رو به روی آینه ایستاده بودم و به مردمک¹ چشمهام خیره شده بودم. آینه تو جوابم میگفت: من همون آینه شهر آینههام. همون آینه آلیس م که باید از م رد بشی و وارد سرزمین عجایب بشی. بهترین کیه، خوشگلترین کیه، خوشبختترین کیه و ... رو از من نپرس. جواب دادن به این سوالات صد من یه غاز خالهزنکی، کار آینه ملکه شیطان...
اشکهای بیاختیار - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 17:23
در خونه رو بستم و کاسه به دست برگشتم توی خونه. چادر رو از سرم کنم و انداختم روی میز. دیدم برق اتاقu200d ـش روشنه. رفتم تا خاموش کنم. در رو باز که کردم، دیدن اتاق خالی اش، دلم رو یکهو آشوب کرد. رفتنش هیچوقت عادی نشده، دوازده ساله. الان پشت میز غذاخوری نشستم، زانو غم بغل گرفتم و کاسه ماست جلومه، با یک...
تا اینجا، تا این زمان رو بخونید لطفا - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 17:23
اپیزود اول: خانواده ای توی اتوبوس هست که هم ردیف من نشستند، پسربچه دو تا سه سالهای دارند که خوابآلوده. چشمهای درشت، مژههای بلند، عنبیه قهوهای روشن و با مردمکی گشادتر از حالت عادی. مرد، بارونی خودش رو زیر پا خودش و احتمالا خانومش انداخت تا بچه اونجا بخوابه، اما بچه رضایت نداد تا روی کاپشن بخواب
برای لذت زندگانی - تاریخ: 1396/1/13 ساعت: 18:28
برای اینکه بتونم با متانت و وقار پیر بشم، باید محدود کردن فرصتها رو بپذیرم.
هنوز اعتماد دارند ... - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 20:56
+ میتونی هنوز به این در اعتماد کنی ... (موزیک پیشنهادی: music matn 6 - homayoun shajarian)
اتل و متل، بهار بیرونه، مرغابی تو باغش میخونه - تاریخ: 1396/1/2 ساعت: 23:46
صبح بر خلاف روزهای دیگه بعد از نماز دلم نمیخواست بخوابم. هنوز ساعت پنج و بیست دقیقه بود اما ذهنم کاملا هوشیار شده بود. شما رو نمیدونم اما من همیشه این زمان، بیشترین قدرت و صحت تصمیمگیری رو دارم. امروز ذهنم پاک و روون بود. قرار بر هیچ ساختن و تغییری نبود. احساس سبکی و رهایی میکردم. برای ناهار مام
تجویزی برای پیشگیری و خود درمانی خوانندگان شوپنهاور! - تاریخ: 1396/1/2 ساعت: 23:46
برامون پیش اومده که بشنویم یا بهمون گوشزد کنند که از شوپنهاور دوری کنید. ما شوپنهاور را جدی گرفتیم، افسرده و بدبین شدیم و زندگی معنای لطیفش رو برامون از دست داد. باید بدونید که تمام اینها چیزی جز حقیقت نیست! جدی بگیریدش! شکی درش نیست که شوپنهاور مردی عجیب و غریب و دچار مشکلات روانی زیاد، اونهم به ط
(1) برای لذت زندگانی - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 23:23
برای اینکه بتونم با متانت و وقار پیر بشم، باید محدود کردن فرصتها رو بپذیرم.
در رد درد - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 16:52
وقتی چیز سنگینی رو بلند میکنم ریشهی موهام درد میگیره، درد معمولی هم نه! مثل اینکه بهشون برق وصل کرده باشند. وقتی میخندم و به قهقهه تبدیل میشه، کمرم درد میگیره، دقیقا حس میکنم که ماهیچههای بین دندهای ام درد میگیره، درد معمولی هم نه! از شدت درد نفسم بالا نمیاد. وقتهایی که عصبی ام، کل دست راستم درد میگ...
آب نارنگی! - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 16:52
دین خطرناکه، ازش که دور بشی دستش رو میزاره بیخ گلوت و بیوقفه فشار میده و با چشمهای به خون نشسته اش زل میزنه بهت و کورت میکنه. دوستم نگرانمه میگه: بیشتر مراقب روح و وجودت باش. میترسه به پوچی برسم. اما من از یک مومن بزدل و تقلیدکننده متنفرم، از تمام بیست سال خودم متنفرم. تنها عاشق خدا و دینش بودن
شهری که عشق وصف آن است - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 2:54
کتاب درمان شوپنهاور را در دست داشتم و میخواندم ... همراه جولیوس به حرفهای عجیب فیلیپ گوش میدادم. در آن عصر بیبرنامه، سلانه سلانه در خیابان یونیون با جولیوس شصتساله قدم میزدم. غرق حقیقت بودم! اما در واقعیت شناور بودم! در واقع این مردم ِشهر ِخود ِِمن بودند که مرا را میدیدند، من بدون جولیوس را
گلی را بخواهیم! (سازت را با بهار کوک کن) - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 2:54
امسال سالی متفاوت بود. در هر روز و هفتهاش، موضوع و موقعیت تازه و غافلگیر کنندهای پنهان شده بود. کارهای جدید، عجیب، جالب و حتی خطرناکی را انجام دادم که به بعضی اش روزی احتمال کمی هم نمیدادم. بیتجربگی باعث نشد ساکن و ساکت باشم، خدا را سپاس الان آرامـم. این روزهای شلوغ آخر سال، به سال پیشرو م
باز هم شاهد معجزه بودم امروز - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 20:02
طولانی شده است اما نوشتهام چگونه امروزم، این روزهای پرهیاهو، دقایق مغشوش و این حال دلگیر و دمکردهام، عطرآگین به عطر گلها و پر از ذرههای خیس و نامرئی شده است. :-) ادامه مطلب
کتاب بهار - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 20:02
شب قبل تمام استیکی نوت های چسبیده روی قسمت داخلی در کمدم را جدا کردم و با نوت های جدید و رنگارنگ جایگزین کردم. روی نوت نارنجی، نام کتابهایی از نویسندههایی که قصد دارم آثارشان را مزونتر و جدیتر بخوانم و یا کتابهایی که امسال، فرصت خواندنشان را به هر دلیلی پیدا نکردم، نوشتم. آثار یوستین گردر، اروین د.ی...
دلخوشیهای کوچک - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 1:01
میدانم که زمستان نفسهای آخرش را میکشد اما من خسته ام، به نفس نفس افتادهام. از شدت سردی مسری طبیعت و آدمها دیگر هرم نفسم، کفایت گرم نگهداشتن دلم را نمیکند. سر زندگیام نشستهام و با آرزوها دودوتا چهارتا میکنم بلکه خرج گرم شدن دلم را بپردازم. آرزو میکنم روزی ساز آکاردئون را در خیابانی پرازدحام یاد بگیرم...
کلاه پسرانه قرمز - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 1:01
هنجارهای شخصی-خانوادگی و مهمتر عرف و موقعیت اجتماعی، ما رو مجبور و محدود به پوششهایی میکنه که اونچنان مایل و پایبند بهش نیستیم. امشب تولد یکی از دوستانم دعوت بودم. موهای ساده جمع شده، رژ قرمز تیره، کلاه پسرانه قرمز و لباس راه راه قرمز و شلوار کتان مشکی، سادهترین و دوستداشتنیترین تیپی بود که مایل بود...
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 1:01
عصر امروز بود. در یکی از واحدهای دانشگاه، کنار شیشه نشسته بودم. سرم را به دست راستم تکیه داده بودم و با دست دیگهام پالتو سورمهای و دفترم را روی پایم نگه داشته بودم. امروز دفترم به کار نیامده بود. مباحث دشوار بودند و اصلا اجازه فهمیدن و جزوه نوشتن را نمیدادند! از پشت شیشه غبار گرفته اتوبوس به آفتاب ک...
دوستهای گلدانی - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 1:01
هوای سرد و جیبهای گرم پالتو از لذتبخش ترین و دوستداشتنی ترین پارادوکسهای زمستانه اند. باز هم غروب آفتاب شده بود و من بیتاب قدمزدن های شامگاهی. غروب که میشود مردم شهر حقیقیترند، آخرین لحظات روز را با اشتیاق بیشتری در آغوش میگیرند و عاشقانهها بیشتر رنگ و عطر پاییزی دارند. در حال قدم زدن بودم و سعی میک...
دنیایی به اندازه یک مشت کوچک - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 1:01
پریروز به مطلب ِپزشک ِفوقتخصص ِقلب ِکودکانی رفته بودم. آنجا کودکی انتظار مرا میکشید؛ کودکی شش ساله به وزن دوازده کیلو. از شدت شیطنتها و رفتارهای عجیبش، آنجا را روی سرش گذاشته بود. کاری را بدون من انجام نمیداد. دست من همیشه در دستش بود. پدرش آنجا نبود، کارت بانکی و باقی کارها را به من سپرده بود. ما آ...
حوض شیشهای بابا - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 1:01
پدر زیاد اهل آدمها نیست، با حیوانات راحتتر است. آکواریوم ماهیای داشت که هر سال نزدیک عید چند ماهی کوچک قرمز بهشان اضافه میکرد. عصر هر روز جدا از اینکه ما پمپ هوا را قبلا برایشان روشن کردهایم یا نه پمپ را برایشان روشن میکرد و با صدای پمپ، خانه را روی سرش میگذاشت. هر ماه یکی از صبح های جمعه بعد از این...