صبح بر خلاف روزهای دیگه بعد از نماز دلم نمیخواست بخوابم. هنوز ساعت پنج و بیست دقیقه بود اما ذهنم کاملا هوشیار شده بود. شما رو نمیدونم اما من همیشه این زمان، بیشترین قدرت و صحت تصمیمگیری رو دارم. امروز ذهنم پاک و روون بود. قرار بر هیچ ساختن و تغییری نبود. احساس سبکی و رهایی میکردم. برای ناهار مامان تصمیم به فسنجون گرفته بود. وقتهایی که خونهام انتخاب غذا با مامانه و پختش با من. سبزی تره توی سینک بود، باید آبکش میکردم. ترهشاهی و جعفری رو عصر دیروز از باغچه چیده و شسته بودم. موزیک «پرتقال من» همزمان پخش میشد و داداش همراهش همخوانی میکرد...اتل و متل، نازنین دل، زندگی خوب و مهربونه، عطر و بوش، همین غم و شادی کوچیک و بزرگمونه. روی زمین نشسته بودم و گوشت چرخ کرده رو قلقلی میکردم تا بزارمشون توی خورشت. آبجی کوچیکه بهونه میگرفت تا اونهم قلقلی کنه...بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه. استیکی نوت روی یخچال رو نگاه کردم، پرکردن قندونها. فردا عید بود! قندونها رو باید پر میکردم. نگاه ساعت کردم وقت دمکردن برنج بود. آب رو بار گذاشتم. تا جوش بیاد زعفرون رو هم آماده کردم. ساعت یک بود و وقت ناهار. ترشی هفت بیجار و ترشی آلبالو خونگیمون رو توی کاسه ریختم و روی میز گذاشتم. بابا سفره رو روی زمینه انداخته بود. بعد از ناهار من ظرفها رو میشستم. بابا و داداش در کمد دیواری رو درست میکردند. مامان خیاطی میکرد و آبجی، انیمیشنهای سوغات داداش رو میدید...هاچین و واچین، عسل شیرین، قصهمون هنوز ناتمومه، از اینجا به بعد کی میدونه که چی سرنوشتمونه؟
+ پرتقال من!
برچسب:
نویسنده: میلاد حیدریان