خرید بک لینک


عصر امروز بود. در یکی از واحدهای دانشگاه، کنار شیشه نشسته بودم. سرم را به دست راستم تکیه داده بودم و با دست دیگهام پالتو سورمهای و دفترم را روی پایم نگه داشته بودم. امروز دفترم به کار نیامده بود. مباحث دشوار بودند و اصلا اجازه فهمیدن و جزوه نوشتن را نمیدادند! از پشت شیشه غبار گرفته اتوبوس به آفتاب کم جان زمستانی خیره شده بودم و به زندگی دشوار درختها و چمنها در این هوای چند درجه زیر صفر فکر میکردم، تا بهار چیزی نمانده بود دیگر؛ خدا و فرشتهها حواسشان بهشان بود، مگر نه؟! صدای دو نفر از همکلاسیهایم حواسم را از درختها پرت کرد...«امروز دیدی علی و امید اول اومدند سرکلاس و بعد از چند ثانیه سارا اومد! فکر میکنند ما نمیفهمیم که...!» در دلم گفتم: اگر میخواهند عاشقی کنند شما را چه میشود؟! در این سرما، فقط با سی و هفت درجه حرارت، عاشق شدن و سرما نخوردن کار هر کسی نیست!*» بقیهی حرفهایشان را نشنیدم. ذهنم ازم پرسید: «بئاتریس نظر خودت در مورد عشق چیه؟» به نقطه نامعلومی خیره شدم و فکر کردم: «از وقتی فهمیدهام پسرها میتواند عمیقا عاشق شوند و سخت ضربه بخورند، دیگر نخواستم که عاشق بشوم...!»


+ عنوان از خواجو کرمانی

* از کتاب خیابان سی و سوم یوسف آباد| سینا دادخواه. عین عبارت: پسرها حالا باید سرماهای سخت بخورند تا با سی و هفت درجه حرارت، عاشق دخترها بشوند.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

صفحه بندی