میدانم که زمستان نفسهای آخرش را میکشد اما من خسته ام، به نفس نفس افتادهام. از شدت سردی مسری طبیعت و آدمها دیگر هرم نفسم، کفایت گرم نگهداشتن دلم را نمیکند. سر زندگیام نشستهام و با آرزوها دودوتا چهارتا میکنم بلکه خرج گرم شدن دلم را بپردازم. آرزو میکنم روزی ساز آکاردئون را در خیابانی پرازدحام یاد بگیرم، آرزو میکنم یک قهوهچی باشم، آرزو میکنم ... .
برچسب:
نویسنده: میلاد حیدریان