کتاب درمان شوپنهاور را در دست داشتم و میخواندم ... همراه جولیوس به حرفهای عجیب فیلیپ گوش میدادم. در آن عصر بیبرنامه، سلانه سلانه در خیابان یونیون با جولیوس شصتساله قدم میزدم. غرق حقیقت بودم! اما در واقعیت شناور بودم! در واقع این مردم ِشهر ِخود ِِمن بودند که مرا را میدیدند، من بدون جولیوس را در خیابان. ترسیدم! ترسیدم از متهم شدن به آن دخترکان چهارده ساله احمقی که رمانهای صد من یک غاز را میخوانند و حریص آن لحظههای عاشقانهاش هستند. ترسیدم و احمق شدم و کتاب را از چشمهای شهر پنهان کردم.
+همیشه روز اول برگشت به شهر کوچکم سرشار از پارادوکس و تناقضات فراوونه.
برچسب:
نویسنده: میلاد حیدریان