خرید بک لینک
رو به روی آینه ایستاده بودم و به مردمک¹ چشمهام خیره شده بودم. آینه تو جوابم میگفت:
من همون آینه شهر آینههام. همون آینه آلیس م که باید از م رد بشی و وارد سرزمین عجایب بشی. بهترین کیه، خوشگلترین کیه، خوشبختترین کیه و ... رو از من نپرس. جواب دادن به این سوالات صد من یه غاز خالهزنکی، کار آینه ملکه شیطانی ه. منو اشتباه گرفتی.


1- مردمک یک چیز نیست! یک منفذ بین دو میحط ه، درست وسط عنبیه.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 17:23

در خونه رو بستم و کاسه به دست برگشتم توی خونه. چادر رو از سرم کنم و انداختم روی میز. دیدم برق اتاقu200d ـش روشنه. رفتم تا خاموش کنم. در رو باز که کردم، دیدن اتاق خالی اش، دلم رو یکهو آشوب کرد. رفتنش هیچوقت عادی نشده، دوازده ساله. الان پشت میز غذاخوری نشستم، زانو غم بغل گرفتم و کاسه ماست جلومه، با یک دست پلاک دونه برفی که پارسال تولدم بهم هدیه داده رو لمس میکنم و با دست دیگه ام قاشق رو دارم؛ اما نمیدونم دارم ماست میخورم یا اشکهام رو. داداش من ...

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 17:23

اپیزود اول: خانواده ای توی اتوبوس هست که هم ردیف من نشستند، پسربچه دو تا سه سالهای دارند که خوابآلوده. چشمهای درشت، مژههای بلند، عنبیه قهوهای روشن و با مردمکی گشادتر از حالت عادی. مرد، بارونی خودش رو زیر پا خودش و احتمالا خانومش انداخت تا بچه اونجا بخوابه، اما بچه رضایت نداد تا روی کاپشن بخوابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 17:23


برای اینکه بتونم با متانت و وقار پیر بشم، باید محدود کردن فرصتها رو بپذیرم.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 13 فروردين 1396 ساعت: 18:28


+ میتونی هنوز به این در اعتماد کنی ... (موزیک پیشنهادی: music matn 6 - homayoun shajarian)

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 20:56

صبح بر خلاف روزهای دیگه بعد از نماز دلم نمیخواست بخوابم. هنوز ساعت پنج و بیست دقیقه بود اما ذهنم کاملا هوشیار شده بود. شما رو نمیدونم اما من همیشه این زمان، بیشترین قدرت و صحت تصمیمگیری رو دارم. امروز ذهنم پاک و روون بود. قرار بر هیچ ساختن و تغییری نبود. احساس سبکی و رهایی میکردم. برای ناهار مامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 23:46

برامون پیش اومده که بشنویم یا بهمون گوشزد کنند که از شوپنهاور دوری کنید. ما شوپنهاور را جدی گرفتیم، افسرده و بدبین شدیم و زندگی معنای لطیفش رو برامون از دست داد. باید بدونید که تمام اینها چیزی جز حقیقت نیست! جدی بگیریدش! شکی درش نیست که شوپنهاور مردی عجیب و غریب و دچار مشکلات روانی زیاد، اونهم به طادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 23:46


برای اینکه بتونم با متانت و وقار پیر بشم، باید محدود کردن فرصتها رو بپذیرم.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 23:23

وقتی چیز سنگینی رو بلند میکنم ریشهی موهام درد میگیره، درد معمولی هم نه! مثل اینکه بهشون برق وصل کرده باشند. وقتی میخندم و به قهقهه تبدیل میشه، کمرم درد میگیره، دقیقا حس میکنم که ماهیچههای بین دندهای ام درد میگیره، درد معمولی هم نه! از شدت درد نفسم بالا نمیاد. وقتهایی که عصبی ام، کل دست راستم درد میگیره، درد معمولی هم نه! درست مسیر عصبی که درد میکنه رو میتونم دنبال کنم.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 16:52

دین خطرناکه، ازش که دور بشی دستش رو میزاره بیخ گلوت و بیوقفه فشار میده و با چشمهای به خون نشسته اش زل میزنه بهت و کورت میکنه. دوستم نگرانمه میگه: بیشتر مراقب روح و وجودت باش. میترسه به پوچی برسم. اما من از یک مومن بزدل و تقلیدکننده متنفرم، از تمام بیست سال خودم متنفرم. تنها عاشق خدا و دینش بودن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 16:52

کتاب درمان شوپنهاور را در دست داشتم و میخواندم ... همراه جولیوس به حرفهای عجیب فیلیپ گوش میدادم. در آن عصر بیبرنامه، سلانه سلانه در خیابان یونیون با جولیوس شصتساله قدم میزدم. غرق حقیقت بودم! اما در واقعیت شناور بودم! در واقع این مردم ِشهر ِخود ِِمن بودند که مرا را میدیدند، من بدون جولیوس راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:54

امسال سالی متفاوت بود. در هر روز و هفتهاش، موضوع و موقعیت تازه و غافلگیر کنندهای پنهان شده بود. کارهای جدید، عجیب، جالب و حتی خطرناکی را انجام دادم که به بعضی اش روزی احتمال کمی هم نمیدادم. بیتجربگی باعث نشد ساکن و ساکت باشم، خدا را سپاس الان آرامـم. این روزهای شلوغ آخر سال، به سال پیشرو مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:54

طولانی شده است اما نوشتهام چگونه امروزم، این روزهای پرهیاهو، دقایق مغشوش و این حال دلگیر و دمکردهام، عطرآگین به عطر گلها و پر از ذرههای خیس و نامرئی شده است. :-)

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 20:02

شب قبل تمام استیکی نوت های چسبیده روی قسمت داخلی در کمدم را جدا کردم و با نوت های جدید و رنگارنگ جایگزین کردم. روی نوت نارنجی، نام کتابهایی از نویسندههایی که قصد دارم آثارشان را مزونتر و جدیتر بخوانم و یا کتابهایی که امسال، فرصت خواندنشان را به هر دلیلی پیدا نکردم، نوشتم. آثار یوستین گردر، اروین د.یالوم، اریک مانوئل اشمیت و آگاتا کریستی. کتابهایی مثل چهار میثاق ِدون میگوئل روئیز، سمفونی مردگان ِعباس معروفی ، نامیرا ِصادق کرمیار و یا صد سال تنهایی گارسیا مارکز نیمه تمام رهاشده ... . هیچگاه رو در رویی بیپرده و عریان با فلسفه و فلاسفه در توانم نبوده و همیشه باعث رنجش و آزردگی و فاصله گرفتنم از آن شده. همیشه باید مضامین و تعاریف فلسفه را به روش زیرکانه مادرانه و در قالب داستانها و نوشتهها به خودم بشناسانم. در مورد خواندن از فلسفه حس پیرزنی دنیادیده در روستایی دورافتاده را دارم که زندگی را بهتر از زن تحصیلکرده و فرنگ رفته شهری میداند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 20:02

میدانم که زمستان نفسهای آخرش را میکشد اما من خسته ام، به نفس نفس افتادهام. از شدت سردی مسری طبیعت و آدمها دیگر هرم نفسم، کفایت گرم نگهداشتن دلم را نمیکند. سر زندگیام نشستهام و با آرزوها دودوتا چهارتا میکنم بلکه خرج گرم شدن دلم را بپردازم. آرزو میکنم روزی ساز آکاردئون را در خیابانی پرازدحام یاد بگیرم، آرزو میکنم یک قهوهچی باشم، آرزو میکنم ... .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

صفحه بندی