پریروز به مطلب ِپزشک ِفوقتخصص ِقلب ِکودکانی رفته بودم. آنجا کودکی انتظار مرا میکشید؛ کودکی شش ساله به وزن دوازده کیلو. از شدت شیطنتها و رفتارهای عجیبش، آنجا را روی سرش گذاشته بود. کاری را بدون من انجام نمیداد. دست من همیشه در دستش بود. پدرش آنجا نبود، کارت بانکی و باقی کارها را به من سپرده بود. ما آخرین بیمار بودیم. هر خانوادهای که از مطب پزشک بیرون میآمد با لبخند و نفسی آسوده بود؛ خداوند را برای لبخندشان بارها شکر میکردم. نوبت ما شد. خودم به همراه کودک روی تخت رفتم تا برای اکو قلب بیتابی نکند. این بار صحبتهای تخصصی پزشک به منشیاش بیش از هر دفعهی دیگری بود. اکو تمام شد. رو به روی میز پزشک ایستاده بودم و دستان و چهرهاش را با چشمانم میکاویدم. با حرفهای بعدی پزشک فرو ریختم، به یک باره فرو ریختم. بازهم آن قرصهای لعنتی که مرد بالغ را هم از پا میاندازد به صبح و شب این خانواده اضافه شده بود. پدرش آمد. این مرد باورش نمیشد. با پزشک صحبت کرد. از مطب که بیرون آمدیم صحبت هایمان تنها زمزمه بود و کوتاه، توان حرفزدن نداشتیم. تمامی انرژی مان در دستهایمان جمع شده بود برای نوازشهای چندین برابر کودک.
برچسب:
نویسنده: میلاد حیدریان