خرید بک لینک


بالشتم را مخالف ِسمت ِهمیشگی گذاشته بودم و پاهایم را به دیوار تکیه دادهبودم و کتاب دنیای سوفی را میخواندم. هندزفری داخل گوشم بود و هیچ صدایی را جز موزیک نمیشنیدم و غرق کتاب شدهبودم. یکی از هماتاقیهایم آمد کنارم و به صفحهی روشن گوشی ام خیره شد. یک نگاه به من کرد یک نگاه به کتاب، دوباره یک نگاه به گوشی، یک نگاه به من، یک نگاه به کتاب و بعد یک نگاه متعجب توأم با تأسف و در آخر نگاهی ممتد به افق دوردست. آخر داشتم موزیک با من سوت بزن ِآرش را با ولوم بالا همراه این کتاب میشنیدم! آیا میدانست روی رِپیت هم هست؟! من فقط از شدت خنده نمیدانستم به چه چنگ بیندازم.

+ خوابگاه واژهی شایستهای نیست! زندگیگاه بهترست.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

صفحه بندی